تولدي ديگر يا فوكر100 – قسمت اول

ساعت هشت و سی و يک دقيقه روز دوشنبه پانزدهم دی ماه سال یکهزار و سيصد و هفتاد و شش خورشيدی (January 5, 1998) بود، ضربه به قدری سهمگين بود و ناگهاني که در لحظات اول فرصتی برای وحشت و ترس نماند، آن غول فلزی انگار که تابوتمان شده بود. خیال آرامش نداشت، با غرشی عظیم همراه با فریادهای سرنشینانش به نقطه آخر نزدیک می شد ناگهان درست همان لحظه بود که معنای معجزه را درک کردم، تولدی ديگر برای من و یکصد و دوازده سرنشين ديگر پرواز شماره 378 هواپيمای فوکر 100.
امير و ديگران ماندند، مانديم تا دوباره زندگي کنيم، مانديم تا دخترکانی مثل عزيزترينم داشته باشيم، مانديم تا با گوشه های ديگری از زندگي آشنا شويم، مانديم چون شايد روزش نبود و زمانی ديگر می طلبيد.
در لحظاتی که منتظر پایانمان بوديم می شنيدم که کسانی طلب توبه می کنند، کسانی اشهد می خوانند و خانم مسنی هم با عيسي و مريمش راز و نیاز می کرد. فرصت کمي بود ولی شاید تنها زمان برای انديشيدن به اينکه چه کرده بوديم.سقوط هواپيمای فوکر در شارجه بهانه ای شد تا پس از سال ها، به فکر نوشتن مطلبی در مورد تجربه ای مشابه که فقط مرگ نداشت، افتاده و با جزئيات آن را بنويسم. از زاويه ديد خودم خواهم نوشت و امکان اشتباهاتی در آن مي رود ولی قطعا بسیار دقيق تر از آنی خواهد بود که در روزنامه های آن زمان نوشته شد و مصاحبه هایی که با بعضی از مسافرين آن پرواز در رادیو و تلويزیون و یا در نشریات مختلف انجام گرفت و در بعضی از آنها روایت بگونه ای بود که انگار حادثه ای ديگر بوده. هنوز بريده آن روزنامه ها را دارم، حتی تا کانادا همراهم بوده اند و هر چند یکبار نگاهی به اين پوشه آبی رنگ ميکنم، بریده های روزنامه، بليط هواپیما، کارت پرواز های رفت و برگشت و حتی یادداشتی که در هليکوپتر شينوک در راه انتقالمان به فرودگاه در آن لحظات به ثبت رسید. سعی ام بر اينست که در دو یا سه قسمت این حادثه را برای شما روایت کنم، و حالا قسمت اول ماجرا:دوشنبه ساعت شش صبح از تهران به مقصد اروميه (رضاييه) پرواز کردم، ساعت ده صبح جلسه ای بود در سازمان آب آذربايجان غربی، از همکاران کسی همراهم نبود، اصرارم برای راضی کردن يکی ازهمکاران نتیجه ای نداد و بقول خودش حال ماموريت نداشت، زمان بليط برگشتم ساعت چهار و نیم همان روز بود. هشت صبح در اداره بودم، کارها خيلی سريع انجام شد، حدود ساعت دوازده ظهر با مدير عامل شرکت تماس گرفتم و گزارشی داده و ضمنا خبر دادم که چک حق الزحمه پروژه ديگری در حسابداری است و فردا آماده خواهد شد، پروازم را يک روز به تعويق بياندازم یا نه؟ گفتند نه امروز برگرد چون فردا بعد از ظهر به اتفاق قراره بريم کرمان و بليط خريده شده.
مي دانستم به مقصد تهران ساعت سه و نيم پرواز ديگری هم هست بنابراين نهاری خورده و ساعت دو و نيم در فرودگاه بودم، تقريبا ساعت سه بود که مسئول پرواز بالاخره موافقت کرد که من با اين پرواز به تهران بروم، چون ديگه پرواز بسته شد و دو تا جای خالی مانده بود، درست در لحظه ای که بليط را از دستم گرفت تا کارت پرواز را صادر کند، مسافر معلولی با یک همراه وارد سالن شدند و با عجله به سمت باجه آمدند، با اشاره دست آنها کارت پرواز من صادر نشد و دو مسافر غایب سر بزنگاه رسيدند. من هم روزنامه ای را به دست گرفتم و مشغول خواندن شدم تا نزديکی های ساعت چهار، هواپيمای FOKER 100 از تهران طبق برنامه در فرودگاه اروميه فرود آمد و ما هم وارد سالن ترانزيت شديم.
حدود 5 دقِيقه از ساعت پرواز گذشته بود که اعلام کردند که نيمساعت تاخير دارد، ساعت پنج و اندی سوار هواپيما شدیم، دقاِقی گذشت ولی خبری از آمادگي برای پرواز نبود، در نهایت اعلام کردند بعلت نقص فنی پرواز فعلا انجام نخواهد شد و در سالن منتظر باشید. بعد از یک ساعت دوباره اعلام شد که اشکال برطرف شده و هواپيما آماده پرواز است، چند دقيقه قبل مرد مسني به من گفت: “وضعیت هواپیما خوب نيست ومن حوصله دردسر و کنسلی را ندارم، با اتوبوس بروم تهران راحت ترم” وسایلي هم نداشت و بلافاصله به مامورين گفت و از سالن خارج شد. ساعت شش و بیست دقیقه بر صندلی شماره 7D تکيه زدم. راس ساعت شش و چهل دقيقه عصر با بیش از دو ساعت تاخير، غول آهنی از زمين برخاست و به سمت تهران پرواز کرد.
حدود یکساعت بعد به آسمان تهران رسيديم، هواپيما آماده نشستن شد و اعلام کردند که تا دقايقی دیگر در فرودگاه مهرآباد بر زمين خواهيم نشست، در لحظه ای که چراغ های زير بال هواپيما روشن شد، نفر بغل دستی ام که کنار پنجره بود گفت: “اوه اوه عجب برف و بورانی است تهران!” من هم سرکی کشیدم و در راستای نور چراغ های هواپیما دانه های برف را ديدم. هواپیما ارتفاع کم کرد و به سمت باند شیرجه زد ولی فرود نیامد و دوباره اوج گرفت، مدتی در آسمان چرخيد و در نهایت خلبان هواپیما کاپِیتان علي عشقي اعلام کرد که به دليل شرايط نا مساعد جوی به اصفهان رفته و مسافرين امشب میهمان هواپیمایی ملی ایران خواهند بود و فردا صبح به تهران پرواز خواهیم کرد.ساعت هشت و سي دقيقه مهماندار پرواز اعلام کرد: “تا لحظاتی دیگر در فرودگاه بين المللی شهيد بهشتي اصفهان به زمین خواهيم نشست لطفا پشتي صندلی های خود را به حالت ايستاده برگردانده و کمر بندهای خود را همچنان بسته نگه داريد.” در همين اثنا هم هواپیما هم در حال کم کردن ارتفاع بود و به سمت فرودگاه پرواز می کرد، برای نشستن نورافکن ها یا همان چراغ های زیر بال هواپیما را روشن کرد و من هم کنجکاوانه برای آگاهی از وضعیت جوی و اینکه آیا در اصفهان هم برف می آید شیرجه ای روی نفر بغل دستی زدم تا بیرون را نگاه کنم که یکدفعه با صحنه عجيبی روبرو شدم و صدای نفر بغل دستی که گفت “اه اینجا که باند نیست!” بله به جای باند زمين و حتی بوته های روی آن دیده می شد! با فاصله ای بسیار اندک از سطح زمين و با زاویه ای نسبتا تند، بسمت آن در حال حرکت بوديم! در همين موقع نوک هواپیما به سمت بالا رفت و بر اثر اين فشار شدید بر روی صندلی ها به حالت کاملا نشسته در آمدم و گردن و کمرم به پشتی صندلی چسبید، در کسری از ثانيه چنان ضربه سهمگينی بر هواپیما و ما وارد شد که من جز تکه تکه شدن هواپيما به گزينه دیگری نمي توانستم فکر کنم. آری هواپيما بر زمين کوبيده شده بود، با سرعتی بمراتب بالاتر از سرعت لحظه فرود عادی.
بر اثر ضربه قطعاتی از سقف، کپسول های توليد اکسيژن به همراه شلنگ هایشان، کابل ها و لامپ های مهتابی بر سر و کله امان ریخته و یا از سقف آويزان شدند. غول آهني با سرعت زياد بر روی زمينی که ما نمیدانستيم کجاست با انحراف به چپ و راست در حرکت بود و هنوز چند تکه نشده بود و از انفجار هم خبری نبود…