عبدالکریم و دوشنبه هایش

دوشنبه‌ها همیشه فرقی با روز‌های دیگر داشت. هر دوشنبه منتظر رویدادی تازه بود. همه خانواده و دوستانش نیز میدانستند که عبدالکریم با دوشنبه‌هایش دنیایی دارد.

هوای صبح دوشنبه هشتم تیرماه داغ و نفس سوز بود، اما عبدالکریم تنها چیزی که حس نمی‌کرد گرمای هوا و سوزش ناشی از ماسه‌های تفتیده ساحل بود، بساط صید روزانه را با خود حمل میکرد تا چند ساعتی در خلیج فارس در جستجوی صیدی باشد برای سیر کردن شکم ده نفر اعضای خانواده خود و برادر مرحومش.

قایقی داشت که اهالی چیرویه به آن لولوی صفرا به معنای مروارید زرد میگفتند، رنگ زردی داشت و تصویر مرواریدهایی کوچک و بزرگ بر بدنه‌اش بطرز ناشیانه‌ای نقاشی شده بود.

عبدالکریم و خانواده‌اش از بحارنه‌های بندر چیرویه بودند. تمامی عموها و عموزاده‌ها بیش از سی سال بود که به کشورهای حاشیه خلیج مهاجرت کرده و تنها عبدالوهاب و‌ پسرهایش طاقت دوری از چیرویه را نداشتند.

شش سال پیش دوشنبه‌ای گرم، عبدالکریم و حنیف به بهانه صید ماهی سوار بر لولو صفرا به دریا زدند. دو برادر از بچگی در رویای صید بزرگ‌ترین مروارید خلیج فارس بودند.

عصر دوشنبه‌ای به همراه پدرشان برای خرید به نخیلو رفته بودند، دم دکان طاهر منتظر پدر بودند تا وسایل ماهیگیری که سفارش داده بود را گرفته و به چیرویه باز‌گردند.

پیرمردی کمی دورتر از مغازه ایستاده بود و برای بچه‌های همسن و سال عبدالکریم و حنیف داستانی تعریف میکرد، از میانه‌های داستان با اشاره پیرمرد کنارشان نشستند.

سامی صیاد بحرینی شبانه به دریا زد تا پری دریایی را که چند روز قبل دیده بود، به دام بیاندازد، شش ساعت وسط دریا بی حرکت کف قایق دراز کشید و بالاخره تکانی در مجاورت قایق حس کرد، تور بزرگی آماده کرده بود، منتظر ماند تا تکان‌ها بیشتر شد، صدایی شنید ولی جرات چشم باز کردن نداشت. صورتش خیس شد، چشمانش را گشود و در نور مهتاب دختری زیبا را بالای سر خود دید، دریک چشم بهم زدن آن دختر زیبا را به درون قایق کشید.

پری دریایی به دام سامی افتاد، تور ماهیگیری را به دورش پیچید و با طناب گره محکمی زد.
پری دریایی به التماس افتاد، سامی گفت من به راحتی می‌توانم با فروش تو ثروتمندترین مرد بحرین شوم، چرا باید آزادت کنم. پری دریایی کفت اگر من را آزاد کنی مروارید زرد دریا که خورشید دریاها هست را به تو میبخشم، با فروش آن ثروتمندترین مرد دنیا خواهی شد.

سامی وسوسه شد و به آزادی پری دریایی رضایت داد، پری هفت روز وقت خواست تا مروارید زرد دریا را برایش بیاورد.

صبح روز دوشنبه موعود پری دریایی مروارید زرد درخشانی را که نورش چون خورشید بر سرتاسر دریا پهن شده بود را برایش آورد و به او‌گفت دوشنبه‌ها این مروارید درخشان‌تر از همیشه خواهد بود.

سامی مروارید بزرگ زرد رنگ را در دستمالی پیچید و رفت. با خود اندیشید در این روزگار کسی توانایی خرید این مروارید را در جزیره بحرین ندارد، باید آن را به ایران یا به هند ببرم، سواحل ایران برای او بیشتر در دسترس بود، عازم بندر لنگه شد ولی در بین راه لنچی که سوارش بود اسیر طوفان شد و در نزدیکی جزیره هندورابی غرق شد.

از آنروز تمامی ساکنین بحرین به دنبال یافتن آن هستند و برای همین هم بحارنه چیرویه ساکن این منطقه شده‌اند.

آن دوشنبه شش سال پیش، آخرین دوشنبه‌ای بود که دو برادر در سواحل جنوبی هندورابی شانه به شانه هم به دنبال مروارید رویاهایشان در آب گرم خلیج غوطه‌ور شدند.

مکانی عمیق‌تر از همیشه انتخاب شد اما حنیف طاقت غواصی در آن عمق را نداشت و با اشتباهی که کرد، هیچگاه به سطح آب باز نگشت.

عبدالکریم به مانند همه دوشنبه‌‌هایش، صید روزانه را سریع‌تر از روزهای دیگر تمام کرد و آماده غواصی شد. در این سالها فهمیده بود که توانایی بیشتر از شش بار به عمق آب رفتن را ندارد، بارها در نوبت هفتم خون بالا آورده بود، پنج شیرجه و جستجوی بیهوده داشت. به عمق آب میرفت و در زیر ‌علفهای دریایی، سنگها و صدفها به دنبال خورشید دریاها می‌گشت.

شیرجه ششم را زد و چند متری که پایین‌ رفت، نوری از لابلای صخره‌‌ای مرجانی توجه‌اش را جلب کرد، پایین و پایین ‌تر رفت و از زاویه دیگر نور زرد رنگ را واضح ‌تر دید، میدانست که اگر به نور نزدیک‌تر شود دیگر نفس و توان بازگشت به سطح آب را ندارد ولی وسوسه دست یافتن به آن مروارید اجازه تفکر به او‌ نمیداد.

نور از دهانه غاری به صخره مرجانی می‌تابید، تا دهانه غار رفت و از شدت نور چشمانش را بست، دیگر چیزی حس نکرد، احساس بی‌وزنی غریبی به او دست داد، تا به حال پرواز نکرده بود ولی حسی شبیه پرواز کردن داشت. با خود اندیشید که مرگ چیزی جز پروازی لذت‌بخش نیست.

پ.ن. در روزگاران دور پیرمردی از اهالی تنگستان، از ماهیگیری و صید مروارید در جوانی ‌اش می‌گفت، از جوانکی اهل چیرویه گفت که برای صید مروارید ده دقیقه زیر آب می‌ماند و در یک تلاشش دیگر بازنگشت. سال‌ها پیش از آن نیز شخصی دیگر، داستان صیاد بحرینی را که یک پری دریایی به تور انداخته بود برایم تعریف کرد و جالب اینکه باور داشت چنین اتفاقی افتاده است.
هر دو روایت را با چند خاطره در آمیختم ‌و داستانکی ساختم، به یاد آنروزها و راویان آن. روحشان شاد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *