ديگر کسی از ماکوندو نمي نويسد


خبر کوتاه بود، گابریل گارسیا مارکز چشم از جهان فرو بست. پیش از این نیز خبر مرگ وی را شنیده بودیم اما اینبار خبر کذب نیود، یازده سال پیش تقریبا در چنین روزهایی مارکز به وخامت حالش و سرطانی که بر وجودش چنگ انداخته بود، پی برد. پزشکان به او گفتند که عمری طولانی نخواهد داشت، چند روز بعد وی متنی را به عنوان وداع نوشت، هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن بعدها بوجود آمد، اما “گابو” هیچگاه آن را تکذیب نکرد.

در همان روزها مقدمه ای برای متن فوق در وبلاگ آنروزهایم “ازامروز” نوشتم و در روزنامه پیک روز نیز چاپ شد، بخشی از آن متن را دوباره در اینجا می آورم، به یاد تمامی سطرهای کتابهایش که با آنها زندگی کردم.
همانگونه که که در این متن نوشته بودم “شيرين ترين اتفاقات زماني اتفاق مي افتد…” وی یازده سال دیگر ماند هر چند نتوانست آنگونه که می نوشت، بنویسد، اما ماند و بر سرطان غلبه کرد.

گابريل گارسيا مارکز چهره درخشان ادبيات جهان، خالق “صد سال تنهايي”، عشق سالهاي وبا”، “پاييز پدر سالار”، “کسي به سرهنگ نامه نمي نويسد” و چندين اثر جاودانه ديگر، چنان غول سرطان بر پيکر نحيفش چنگ انداخته که ديگر اميدي به رهايي ندارد.
ديگر گرماي سواحل کارائيب در دستان بي رمق مارکز نيست تا قسمتي ديگر از “ماندن برای گفتن” را به روی کاغذ آورد. کتابي که به قلم خود او تصويري ديگر از مارکزي که شايد اينگونه نمي شناختيمش براي ما ساخت. تا 28 سالگي در اين کتاب همراهش بوديم، او در ادامه تا 73 سالگي راه درازي را پيموده اما ديگر اميدي به خلق آن با قلم “گابو” نيست. “سرگذشت يک غريق” شايد هيچگاه به پايان نرسد.
“ساعت شوم” نزديک است اما در اين روزها به زماني جز تاريخ تولد نبايد فکر کرد “آخرين سه شنبه اي که فاخته اي روي درخت غار نغمه سرايي کرده بود”، و البته “شيرين ترين اتفاقات زماني اتفاق مي افتد که انتظارش را نداريد”.
“در دور دست در ابتداي جاده باتلاق، در خيابان اصلي ماکوندو تابلويي است که روي آن نوشته شده: خدا وجود دارد.”

ماركز برای وداع، نامه اي خطاب به دوستانش نوشته است:

“… اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می كرد كه من عروسكی كهنه ام و تكه كوچكی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را كه به فكرم می رسيد نمی گفتم، بلكه به همه چيزهائی كه می گفتم فكر می كردم.
اعتبار همه چيز در نظر من، نه در ارزش آنها كه در معنای آنهاست.
كمتر می خوابيدم و بيشتر رويا می ديدم، چون می دانستم هر دقيقه كه چشم هايمان را برهم می گذاريم 60 ثانيه نور را از دست می دهيم.
هنگامی كه ديگران می ايستند من راه می رفتم و هنگامي كه ديگران مي خوابيدند بيدار مي ماندم.
هنگامي كه ديگران صحبت مي كردند گوش مي دادم و از خوردن يك بستني لذت مي بردم …

خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم”

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

eXTReMe Tracker