به یاد بم

غروب جمعه ای دلگیر از روزهای پاییز سالی در میانه دهه هفتاد، تک و تنها در خیابان‌های شهر بم قدم می‌زدم، در خیابانی اصلی، تنها ماشین‌هایی بی توجه به اطراف، در حال گذر بودند و هیچ عابر پیاده ای دیده نمی‌شد. نیمساعتی به همین منوال گذشت و چند عکسی از خیابان‌های خلوت شهر و دری بزرگ که به شکل جالبی زنگ زده و پوسیده بود و نشان از عمر درازش داشت، گرفتم.
در ادامه مسیر به نزدیکی پمپ بنزینی متروکه رسیدم و قصد گرفتن عکسی از پنجره ای نورانی با پرده ای پر نقش و مشرف به پمپ بنزین داشتم که ناگهان حرکت موجوداتی توجهم را جلب کرد. دوربین را به آرامی پایین آوردم و زیر ژاکتی که به تن داشتم مخفی کردم. افسوس عکس نگرفته از آن پنجره زیبا با من همراه شد.
ابتدا چند پیرمرد را دیدم که کنار هم نشسته و سیگاری به اشتراک گذاشته بودند، در کنجی دیگر چند جوان زرورقی به دست داشتند و چند نوجوان هم در حال دود کردن چیز دیگری بودند، به دقت نگاه کردم، خیلی از برجستگی‌های روی زمین، اهل دودهایی بودند که چمباتمه زده و خوشبخت‌ترها هم زیر پتویی خود را از سرما و نگاه رهگذران احتمالی در امان نگه داشته بودند. اهل دود تعدادشان به بیش از سی نفر میرسید. احساس نا امنی به من دست داد، به سرعت از جلوی پمپ بنزین رد شدم و افسوس عکس نگرفته‌ای دیگر تمام وجودم را گرفت. در آن نور کم نوشته ای دیده میشد که روی آن جمله خطر، استعمال دخانیات ممنوع، بود و در کنارآن تابلوی پمپ بنزین، سه نفر اهل دود، آتش به دست چمباتمه زده بودند، عجب سوژه جالبی برای شکار یک عکس بود.

بغض کردم، نه برای آن عکس نگرفته، برای آن اهل دود.

چند روز بعد از آن پیرمردی را دیدم که با سنی حدود هفتاد سال از درختان سر به فلک کشیده نخل بالا میرفت و خرمای شیرین سفره های ما را می‌چید. به پیرمرد گفتم برای سن شما کار سخت و پر خطری است پدر جان، پاسخ داد در این روزگار جوانی در بم نمی‌ماند و آنهایی هم که مانده اند، برای این رقم ناچیز از درختان بالا نمی‌روند.

بغض کردم، نه برای آن اهل دود غروب جمعه، برای نخلستانهایی که فردای آنان معلوم نیست.

آن شب برای شام به رستوران همیشگی رفتم و پشت میز همیشگی نشستم و غذای همیشگی را سفارش دادم. صاحب رستوران هم برای صرف شام به من ملحق شد، از گذشته‌اش چیزهایی گفته بود و از دیگران نیز شنیده بودم. بیش از سی سال قبل از آنروز، به شهر بم تبعید شده و علیرغم رفع تبعید، به گفته خودش عاشق زیبایی‌های شهر شده بود و تصمیم به ماندن در آن شهر را گرفته بود. میگفت اینروزها به فکر هجرت افتاده‌ام، وضعیت شهر خوب و خوشایند نیست و حتی با وجود خودروسازی و ارگ جدید بم، امیدی به بهبود شرایط نیست.

بغض کرد و اشکی از چشمانش جاری شد، بغض کردم، نه برای نخلستانهای شهر، برای شهری که فردای آن معلوم نیست.

سالها گذشت و هزاران کیلومتر دور از ایران، خبر زلزله بم را شنیدم، لحظه به لحظه اخبار را پی گیری می‌کردم و به دنبال روشی برای شنیدن خبر سلامتی چند نفری که از آن روزها میشناختم‌ بودم. خبرهای خوشی نشنیدم.

بغض کردم، نه برای آن عکس نگرفته، نه برای نخلستانهای شهر، نه برای آن اهل دود، برای تک تک مردمان شهر، یرای تک تک درختان نخل و پرتقال شهر، برای آن ارک زیبای خشت و گلی و همه خاطراتی که در دو سه سال میانی دهه هفتاد در سفرهای ماهانه‌ام به آن شهر زیبا داشتم.
امروز بطور اتفاقی صفحه‌ای در دنیای مجازی به رویم باز شد که از مشکلات بم گفته بود، شهری که تا چند روز دیگر پانزدهمین سال پس از آن زلزله وحشتناک را پشت سر میگذارد. پانزده سال پیش، شهری با آن همه مشکلات بیش از نیمی از ساکنین‌اش را از دست داد و هزاران مشکل نیز بر آن مشکلات افزوده شد.

آلبوم عکسی را ورق زدم، با دیدن عکسی از پروژه بم، به یاد آن روزها افتادم، پنج نفر درعکس بودیم، مسن‌ترین مهندس در آن عکس چند ماه بعد در تصادفی جان باخت، نفر دوم زلزله جانش را گرفت، یکی در کرمان ساکن شد و دیگری ساکن کشوری همسایه و من نیز در این گوشه دنیا، که به یاد بم و خاطراتش تنها این چند خط را نوشتم.

با آرزوی روزهایی بهتر نه تنها برای بم و مردمانش، برای تمامی آن سرزمین و ساکنانش.

تورنتو – شبی سرد از واپسین روزهای پاییز ۹۷

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *