دم غروبی با سیدخلیل

 

حاج سيدخليل كفشهاشو از زير قاليچه كنار منبر كه طبق عادت قايم كرده بود، برداشت و عبای چروكیده اش رو دستی كشيد وبه سمت در مشرف به حياط حركت كرد. اسماعيل با ديدن حاج سيد خليل سلامي كرد و پرسيد: حاج آقا ميكروفون را خودتون روشن گذاشتين؟ از بلندگوها، راديو داره پخش ميشه. حاج سيد خليل گفت: نيمساعت ديگه خاموشش كن. اسماعيل گفت: آخه حاج آقا تا چند دقيقه ديگه كلاس شطرنج شروع ميشه. حاج سيد خليل درحاليكه كفشهاشو به پا ميكرد گفت: پس خودت خاموش كن.

سوار پژوي نقره‌ای رنگش شد و راديو را روشن كرد، طبق معمول دنبال يه موسيقی سنتی گشت و از بخت و اقبال بلندش شجريان تو دستگاه چهارگاه ميخواند: از در درآمدي و من از خود به در شدم، گويي از اين جهان به جهان دگر شدم…

خنده‌ای كرد و ياد روزی افتاد كه اولين تلگراف را اختر خانوم براش فرستاده بود. عصری از روزهاي دلگير پاييز بود و هفت هشت ماهي ميشد كه پاشو از قم بيرون نگذاشته بود. سر كوچه لب‌چال، ضيايی كارمند تلگراف خانه را ديد و حال احوالی كرد. ضيايی از بالای عينكش نگاهی كرد و گفت سيد نميايی تلگرافخونه اینروزا؟ سيد خلیل گفت: حوصله ندارم، مثل هميشه داداشا غر ميزنن كه پس کی ميايی انديمشك،
ضيايی گفت ولی این آخری فرق داشت، درست يادم نيست، شعر بود انگار!

فردا صبح اول وقت بود كه تلگرام اختر خانوم دستش بود و براي بار دهم داشت ميخواند، بيتی از سعدی به اين مضمون: از در در آمدی و من از خود به در شدم، گويی از اين جهان به جهان دگر شدم.

عصر همان روز سوار قطار شد و دم صبح تو ايستگاه قطار انديمشك از دور رحيم را ديد كه سوار دوچرخه ٢٨ پدرش شده بود. رحيم سيد خليل را رو تركش نشاند و بسمت محله شون حركت كرد. سر راه رحيم گفت چيه سيد خليل مضطربی؟ سيد گفت: اين همه راه كوبيدم از قم اومدم انديمشك كه كاری انجام بدم ولی تمام وجودم رو ترس گرفته. نميدونم چيكار كنم. رحيم گفت: مثل بروس لی باش سيد. از هيچی نترس.

سيد پرسيد بروس لی كيه؟ رحيم گفت نميدونی؟ وجدانا نميدونی سيدخلیل؟ سر در سينما پاردايا رو به سيد خليل نشان داد و توضيح داد كه بروس لی كيه.

سه سانس پشت سر هم درگير وارد شدن اژدها بود و آخرش هم نشد كه نشد. بدون اينكه بره خونه و مبادا خاله عصمت و اختر خانه شون باشند، با اولين قطار برگشت قم.

نفهميد چطوری رسيد خونه، سلام و عليك نكرده با اختر و نوه ها، رفت دوش آب سردی گرفت و جلوي تلويزيون ولو شد. اختر خانوم مثل هميشه سه تا استكان چای قند پهلو را جلوی سيد خليل گذاشت و رفت لباسهای سيد خليل را انداخت تو ماشين رختشويی و سرگرم نوه‌ها شد كه طبق معمول پيش مادر بزرگ بودند.
سيد خليل اخبار را نگاه كرد و چرخی تو كانالها زد. احمدرضا پسر فروغ دختر بزرگش گفت آقا جون ميشه بزنی جم تي وی الان فيلم سينمايي داره.

سيدخليل غری زِد و گفت چندبار بگم با اين ماهواره هر برنامه‌ای را نميشه نگاه كنين. اون ويدئو را روشن كن، ديشب از كرخه تا راين نصفه موند. احمدرضا گفت آقا جون حداقل بيست بار با هم تا آخرش ديديم.

احمدرضا ويدئو را روشن كرد و رفت سراغ لپ تاپش. با اينكه اينترنت پر سرعت داشتند ولي جانش در اومد تا خبرنامه گويا باز بشه. رو اولين لينكي كه كليك كرد اين اومد بالا:

لیست مواردی که روحانیون در 200 سال اخیر با انها مخالفت کرده اند:
‏- تلگراف
‏-قطار
‏- قند
‏- برق
‏-بلندگو و میکروفن
‏- دوچرخه
‏-آب لوله کشی حمام
– ماشین رختشویی
‏- رادیو
‏- سینما
‏- تلویزیون
‏- موسیقی
‏- شطرنج
‏- ویدئو
‏- ماهواره
‏- اینترنت
‏و هر چیز که باعث رفاه و شادی مردم باشد!

تورنتو، عصر يك روز سرد بهاری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *