عیدت مبارک رضا

حسن بود یا حسین، شاید هم رضا، برای راحتی کار رضا فرضش می‌کنیم، کودک کار بود، سیزده چهارده سال بیشتر نداشت. پوستی نسبتا تیره با گردترین صورت ممکن، سیبیلی تازه سبز شده بالای لبی که هیچ پهنایی نداشت و خنده‌ای که انگار بخشی از آن صورت بود. 

کمی مشکل ذهنی داشت، کلمات را به درستی ادا نمی‌کرد ولی نهایت مهربانی بود و ادب.

پسر زحمتکشی بود، از صبح زود کار می‌کرد تا ساعت چهار بعد از ظهر و از ساعت شش عصر به بعد مجددا کارش شروع می‌شد و هیچگاه زمان اتمامش مشخص نبود.

کارگر چلوکبابی بود، ظرف می‌شست، رستوران را تمیز می‌کرد، خریدهای کوچک را انجام می‌داد و از همه مهمتر پیاز پوست می‌کند.

وقتی در پیاده رو قدم میزد، بوی پیاز تا دو فرسخی هم استشمام می‌شد.

روزهای اولی که به تماشای فوتبال بچه‌ها از فاصله دور مشغول بود، بوی پیاز در کوچه می‌پیچید و بچه‌ها متلکی نثارش می‌کردند و رضا پیازی فقط خنده تحویل بچه‌ها می‌داد. 
بمرور فاصله رضا از بچه‌ها کم و‌کمتر شد، پشت دروازه می‌ایستاد و نقش توپ جمع کن را ایفا می‌کرد، داخل زمین بازی بوی پیاز هم کمتر توجه ‌بچه‌ها را جلب می‌کرد.
روز اولی که کمبود بازیکن بود و دروازه‌بان تیمی شد، دیگر بوی پیاز توی زمین آزار دهنده نبود.

خنده‌هایش چه وقتی گل می‌خورد، چه وقتی که مجال بازی پیدا نمی‌کرد از چهره‌اش محو نمی‌شد، بچه‌ها را دوست داشت، بچه‌ها هم دوستش داشتند، رضا دیگر رضا پیازی نبود، به رضا کبابی تغییر نام داده بود، آن‌هم برای اینکه با رضایی دیگر اشتباه نشود. 

دو سه سالی رضا مهمان محله بود، عضوی از بچه‌های محل شده بود البته فقط برای دو سه ساعتی که زمان استراحتش بود.

یکی از روزهای عید بود، سال آخر جنگ، چهره شهر غمزده بود و خوفناک، بمباران فضای شهر را تغییر داده بود.
یکی از بچه‌ها به چلوکبابی رفت و چند پرس غذا سفارش داد، موقع خروج رضا را دید که در حال تمیز کردن میزی است، اسکناسی در مشتش گرفت و بطرف رضا رفت. 

رضا با دیدن وی خنده‌ای کرد و سلامی، اسکناس مچاله شده را در جیب پیراهن رضا گذاشت و عید را تبریک گفت و در آغوشش کشید. رضا خنده‌ای کرد و با همان صورت خندان اشک از گونه‌هایش جاری شد.

رضا کبابی گریه کرد ولی نه برای آن اسکناسی که به او داده شد، شاید برای آن آغوشی که هیچگاه به رویش باز نشده بود.

آن روزها کسی به این فکر نمی‌کرد که این بچه که شبها داخل چلوکبابی می‌خوابد، نیاز به تحصیل دارد، نیاز به استراحت و استحمام دارد، ولی رضا کبابی راضی بود به این زندگی که داشت، شاد بود در تمامی آن لحظاتی که داخل زمین به دنبال توپ می‌دوید، همیشه از ته دل می‌خندید و مهربانی می‌کرد.

اهل محل همانگونه که به آن روزهایش فکر نکردند، به رفتنش و اینکه کجاست، چه می‌کند و چه سرنوشتی در انتظارش خواهد بود نیز فکر نکردند.

پسری که همیشه می‌خندید استحقاق بیشتر از اینها را داشت، آن قلب پاک باید روزهای بهتری‌می‌داشت.

عیدت مبارک رضا.

پ.ن: در همان دوران، رمان مردی که می‌خندد ویکتور هوگو را خواندم، رابطه عمیقی با کتاب برقرار کردم و همیشه تصویر رضا کبابی جلوی چشمانم بود، بخاطر آن خنده‌های همیشگی‌اش.

تورنتو – واپسین ساعات سال ۱۳۹۷

امیر افشار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *