معمای پیرزن راه‌آهن تبریز

باز هم این اردیبهشت لعنتی رسید. می‌دانست که طبق روال اکثر این سال‌ها، خبر ناخوشایند دیگری خواهد شنید. روزنامه ای که در دستش داشت به تاریخ اردیبهشت ۶۷ بود که احتمالا زیر انداز و یا شاید رواندازش در طول شب بوده،

اردیبهشت ۵۸ بود که رادیو خبر اعدام یازده نفر از افسران رژیم سابق را اعلام کرد. از هشت اسم اولی که شنید، سه نفرشان را از نزدیک می‌شناخت. سرگرد عطایی، سرهنگ مهرآزما و سرهنگ غیابی هر سه از همدوره‌ای های محمود بودند، خبر خیلی کند خوانده می‌شد. خیالش راحت بود که محمود پس سه سال خانه نشینی خطری متوجه اش نخواهد بود.

اردیبهشت ۵۵ بود که رادیو خبر انفجار یک مین را در یک برنامه آموزشی لشگر ۶۴ پیاده رضاییه اعلام کرد، فیروزه کتابش را پرت کرد وسط اتاق و با جهشی گوشش را به رادیو چسباند، خبر بسیار کوتاه بود، سرهنگ محمود وفاخواه و سه سرباز به سختی مجروح شده بودند.

ده دقیقه هم نشده بود که وارد بیمارستان شیر و خورشید شد، با سرعت وحشتناکی خودش را به بیمارستان رساند، چیزی نمانده بود که تو خیابان دانشکده دو تا بچه مدرسه‌ای را زیر بگیرد. دم درب بیمارستان یکی از افسران، فیروزه را شناخت و خبر از دست دادن پای چپ محمود را داد. با گذشت این همه سال هنوز صحنه جیغ دو کودک وسط خیابان کابوس شبهای اوست در کنار دهها کابوس دیگرش.

خبر به اسم نهم رسید، سرگرد حجت میرخلیل، از سال‌های دور میرخلیل همیشه با محمود بود، دوست که نه، چون برادر بودند برای هم. فیروزه با جهشی گوشش را به رادیو چسباند، اسم دهم را نشنید ولی اسم یازدهم را شنید، سوخت تمام وجودش، گر گرفت، منجمد شد، یخ زد، باور کردنی نبود، محمود خود با پای نداشته‌اش به مسلخ رفت، فقط قرار بود برای پاره‌ای توضیحات خودش را معرفی کند و خلاص. یک ماه بود که هیچ خبری از او نداشت.

اردیبهشت ۵۶ بود که ساسان برای ادامه تحصیل راهی آمریکا شد، فیروزه دلش به این سفر رضا نبود ولی اصرار محمود و ساسان توان مخالفت بیش‌تر را از او گرفته بود. سه سال بود که موفق به دیدار ساسان را نشده بود.

اردیبهشت ۵۹ بود که سر مرز بازرگان اجازه خروج به او داده نشد، التماس کرد، ضجه زد، به پای تک تک مأمورها افتاد ولی نشد، لواسانی وقتی تو محضر پاسپورت فیروزه را به او داد گفت با مرز هماهنگ شده و مشکلی نیست، در حالی که سند خانه پدری فیروزه را داخل کیف کهنه چرمی‌اش می‌گذاشت، خنده زشتی کرد و گفت سلام ما را به دوستان آمریکایی‌تون برسانید.

فیروزه آواره منزل دوستان و فامیل شد، دو سه ماه یکبار صدای ساسان را که می‌شنید، انرژی می‌گرفت و چند روزی حال خوشی داشت و چندین نامه برای او می‌نوشت، البته هیچکدام نامه نبود، دردنامه بود. این وضعیت چهار سال ادامه داشت تا آن روز نحس فرا رسید.

اردیبهشت ۶۳ بود که نگاه غریب هما خانم سر صبحی بدجور روی او سنگینی کرد، آخر شب رفت و آمدی تو خانه بود و سر وصدایی شنید. قصد فضولی نداشت و از اتاق خارج نشد. ولی با نوع نگاه‌های هما دلش لرزید، با کلی بالا پایین کردن کلمات تو ذهنش از هما خانم پرسید خبری شده هما جون؟ هما به جای پاسخ با چشمان اشکبار فقط سکوت کرد. فیروزه چندین بار پرسید ولی جوابی نشنید. جهت نگاه هما را دنبال کرد و دید که دایی جمال کنار در آشپزخانه ایستاده، به یاد نمی‌آورد چقدر طول کشید تا دایی جمال خبر تصادف ساسان را داد، دنیا روی سر فیروزه خراب شد، دنیا که نه، خرابه‌ها روی سرش خراب شد. درست جلوی در کارواشی که کار می‌کرد راننده مستی با وانت بزرگی وارد پیاده‌ رو شد و ساسان به بیمارستان نرسیده از همان داخل آمبولانس، به دیدار محمود شتافت.

خودش نمیدانست که چند سال است آواره این شهر و آن شهر شده، روزی که تهران را با تمام ناملایمات و خاطرات تلخش ترک کرد با خودش عهد کرد که دیگر به تهران باز نخواهد گشت. عازم شیراز شد و به یاد روزهای دانشگاه چندی در کوچه پس کوچه‌های اطراف آن پرسه زد، و شبها را به صبح رساند. از این شهر به آن شهر می‌رفت، گدایی که نه ولی از مردم کمک میطلبید تا شکمی سیر کند و خرج راهی داشته باشد.

روزی خودش را در تبریز یافت، روزنامه به دست، ایستگاه قطار شهر بود، یادش نمی‌آمد چطور به تبریز آمده، از تابلوی ایستگاه متوجه حضورش در این شهر شد. لباس ژنده‌ای که به تن داشت برای سرمای این ساعت صبح مناسب نبود. وارد ساختمان شد و گرمایی در وجودش حس کرد. سخت گرسنه بود، وارد رستوران راه‌آهن شد، روی شیشه نوشته بود صبحانه حاضر است، پولی در بساط نداشت ولی چند قدمی جلو رفت، کمی دورتر دو جوانی را دید که هر یک پشت میزی نشسته و با منوی رستوران مشغولند.

پیشخدمت رستوران به آذری چیزی به او گفت، فیروزه متوجه نشد، یکی دوبار تکرار کرد وباز هم چیزی دستگیرش نشد. با خودش فکر کرد که ایکاش آن حادثه برای محمود پیش نمی‌آمد و مدتی بیش‌تر در رضاییه می‌ماندند و حتما الان متوجه می‌شد که این پیشخدمت با قیافه نه چندان دوستانه‌اش چه می‌گوید.

پیشخدمت به فارسی گفت بفرمایید بیرون اینجا برای شما مناسب نیست، مزاحم مشتری‌ها نشوید.

فیروزه قدمی بدون توجه به پیشخدمت به طرف دو جوان برداشت و با آن صدای رسا و زبان شیوایش خطاب به هر دو گفت: ممکنه برای من صبحانه بخرید؟

یکی از آن دو که سن کمتری داشت، شاید ۲۰ سال، کمی شوکه شد و با دهان باز و چشمان زل زده به فیروزه، سکوت کرد ، شاید نمیدانست که چه بگوید یا شاید انتظار فارسی حرف زدن از یک پیرزن ژنده پوش را در تبریز نداشت.

مرد جوان کت شلوارپوش میز بغل گفت: بفرمایید مادر بشینید و به آذری به پیشخدمت گفت هرچی خواستند به حساب من برای خانم بیار.

فیروزه درخواست منو کرد و در میزی نزدیک این دو برای خود جایی مرتب کرد و وسایلش را کنارش گذاشت. دو جوان صبحانه خود را سفارش دادند و نوبت به فیروزه رسید، تقاضای یک استکان چای و نان و کره عسل کرد. مرد جوان به پیشخدمت به آذری گفت یک قوری چای بیار و یک لیوان آب پرتقال هم اضافه کن.

فیروزه از جوان تشکری کرد و روزنامه را باز کرد، سرمای هوا با تاریخ اردیبهشت آن جور در نمی‌آمد، پرسید امروز چه روزیست؟ مرد جوان گفت ۲۵ اسفند مادر، فیروزه خیالش راحت شد که قرار نیست خبر بدی بشنود.

شعر زیبایی تو روزنامه پیدا کرد، چند بیتی از آن را از روی روزنامه با صدای ملایمی خواند و بقیه آن را با صدایی رساتر از بر، برای دو هم صحبتش خواند. آن جوان کم سن ‌سال حرفی نمیزد ولی سراپا به گوش بود و چشم از فیروزه بر نمیداشت، دهانش دیگر باز نبود، مشغول خوردن صبحانه‌اش بود ولی چشمانش همچنان خیره به او بود. فیروزه نمی‌فهمید که چه در ذهن این جوان که احتمالا دانشجو است میگذرد، از فارسی صحبت کردنش با پیشخدمت رستوران مشخص شد که اهل تبریز نیست. یاد روزهای دانشجویی خودش در شیراز افتاد و خاطرات دانشکده ادبیات ذهنش را پر کرد.

فیروزه صبحانه اش را که می‌خورد زیر چشمی می‌دید که جوان دانشجو چشم از او بر نمی‌دارد و محو تماشای اوست، با خودش فکر کرد که حتما شباهتی در من با کسی دیده و یا شاید اصلا حال خوشی ندارد.

در مورد چند خبرغیرسیاسی صحبتی کرد و یک رباعی هم از عمر خیام برایشان خواند، همیشه خیام را دوست داشت.

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

وز هیچکسی دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

‌پ.ن. – روایتی بود که از سکانس ایستگاه قطار شکل گرفت و معمایی که برایش جوابی نداشتم، زنی بسیار فهمیده و متشخص که به بهترین نحو ممکن از واژه‌های فارسی استفاده می‌کرد و چون یک پرنسس از کارد و چنگالش بهره میجست و با متانت خاصی دهان میگشود و می‌جوید. شعر می‌خواند و اخبار را تحلیل می‌کرد. در این ۲۹ سال جوابی برای این معما نیافتم که کیست و از کجا آمده، چند روایت دیگر را با اسامی خیالی به یکدیگر دوختم تا در سال‌های باقیمانده عمرم درگیر معمای پیرزن راه آهن تبریز نباشم.

تورنتو – شبی چون شبهای دیگر بهار ۹۷

 

 

4 thoughts on “معمای پیرزن راه‌آهن تبریز”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *