پنج سالی که تمام شد

چند ساعتی بود که کارگاه تعطیل شده بود، صدای ماشین آلات از پایین تپه شنیده نمی‌شد، تنها صدای دکمه ماشین حساب و قلمی که بر روی کاغذ حرکت می‌کرد، سکوت محیط را می‌شکست.
آخرین دستورکارها و صورتجلسه‌ها نوشته و امضا می‌شد، مهندس حکیمی پشت میزش مشغول خواندن مجله‌ای بود و در انتظار پایان کار من.
چندین بار گفته بودم‌ که کار من طول خواهد کشید و به مهمانسرا برود اما ترجیح می‌داد که در دفتر باشد و اگر موردی بود پاسخگوی سؤال‌هایم باشد.
بالاخره حدود ساعت نه شب چراغ‌های دفتر خاموش شد و به اتفاق سوار ماشین شدیم.
چندین بار استارت زده شد ولی ناموفق، استارت‌های بعدی هم بی جواب ماند. به مهمانسرای شرکت زنگ زدیم تا کسی به دنبالمان بیاید، راننده در دسترس نبود. تماس با پیمانکار ‌و چندین نفر دیگر که در شهر بودند بی نتیجه ماند.
استفاده از بی‌سیم نگهبانی هم نتیجه‌ای نداشت، پس چاره‌ای نبود به جز منتظر ماندن.

هوا کمی خنک شده بود و تصمیم گرفتیم کمی در محوطه کارگاه قدم بزنیم، چند صد متری که گذشت، شرایط جسمی البته وزنی مهندس حکیمی اجازه ادامه مسیر را نمیداد، لبه تپه مشرف به رودخانه نشستیم و صحبتها مسیری دیگر یافت.

از گذشته‌اش پرسیدم، از دوران تحصیلش در آمریکا گفت، از بازگشتش و گذشته‌های دورش، خاطراتی پراکنده از دوران کودکی و مجددا بازگشت به دوران حضورش در آمریکا.
خاطرات پنج سال حضورش در آمریکا، چهل و پنج سال دیگر عمرش را تحت شعاع قرار داده بود، ۲۵ سال قبلش تقریبا فراموش شده و ۲۰ سال بعدش هم گویی وجود نداشته.

خاطراتش از آن دوران با کوچکترین جزییات بیان می‌شد، اسم تک تک آدم‌ها، مکان‌ها و حتی غذا و نوشیدنی‌ها را به یاد داشت و با علاقه بیش از یکبار تعریف می‌کرد اما نام همکارها و یا اسم مدیر عامل شرکت را گاهگاهی فراموش می‌کرد.

از زمان استخدامش هر دو هفته یکبار به کارگاه می‌رفتم و می‌دیدمش، شخصیتی دیگر بود، خشک و جدی. اما آنشب کس دیگری شد، روحی لطیف با زخم‌هایی بر دل و روانش، بی توجه به دنیا و زندگی و اطرافش و البته غرق در خاطرات پنج‌ساله‌اش.

ماه‌های آخر حضورش در آمریکا بود، وانت فورد مدل ۷۰ دوستی را به مبلغ ناچیزی خرید و از مرکز آمریکا راهی غرب و کالیفرنیا شد.

با نقشه‌ای کهنه، که اتوبان‌های جدید در آن نبود و پرس و جو، مسیری متفاوت را انتخاب کرد. یک شبانه روز در مسیری اشتباه به‌جنوب رفت، امکان تغییر مسیر هم نیافت و نهایتا تصمیم گرفت که اختیار را به جاده داده تا ببیند چه خواهد شد. شبی دیگر هم در ماشین خوابید و پس از دو روز به شهر کوچکی در نیو‌مکزیکو رسید. در ابتدا فکر کرد که در تکزاس است، مسئول متل به او فهماند که چند صد مایل با تکزاس فاصله دارد و خوشبختانه به غرب نزدیکتر از آنی بود که فکر می‌کرد.

بدون هیچ دلیلی سه روز در این شهر کوچک ماند، روز سوم در تنها رستوران و بار شهر نشسته بود که پیرمردی به او نزدیک شد و ‌دلیل حضورش در این وقت سال و در این شهر را پرسید، پاسخی داد ولی معلوم بود که مخاطبش را قانع نکرده‌است.

از شغلش پرسید و اطلاعات کاملی از وضعیت تحصیلی او گرفت، حتی جزییات دروس گذرانده‌اش را پرسید. از سوال‌ و جواب‌ها خسته شد و گفت این جزییات چه کمکی به تو می‌کند.

چند روز بعد نامه‌ای در دستش بود و معرفی نامه برای دانشگاهی معتبر در آریزونا. پیرمرد رییس د‌پارتمان راه و ساختمان دانشگاه بود و طبق برنامه سالانه‌ای که داشتند یک بورسیه در مقطع دکترا به دانشجویی خارجی می‌دادند و بدلیل نبود متقاضی واجد شرایط در سال جاری، تنها یک هفته فرصت بود تا کسی در این برنامه ثبت نام کند.

مهندس حکیمی داستان ما، وانت فوردش را به کارگر متل هدیه کرد و به‌همراه پروفسور راهی آریزونا شد. کارهای اولیه به راحتی انجام شد، مدارک دانشگاه و نمراتش را باید بطور رسمی تحویل می‌داد و‌ در جلسه‌ای تایید اعضای بورد را می‌گرفت که این قسمت توسط پروفسور از پیش هماهنگ شده بود و مشکلی برای تایید اعضا نبود.

تمامی کارهای‌های لازم را انجام داد و با خوشحالی برای تنها سه روز راهی نبراسکا شد تا علاوه بر دریافت ریز نمرات و مدارک دانشگاه، وسایل شخصی‌اش را جمع کرده و اتاقش را تحویل دهد.

با پروفسور هر روز در تماس بود، روز آخری که قرار بود در نبراسکا باشد با دوستانش خداحافظی کرد و راهی فرودگاه شد. وقتی مسئول فرودگاه به او گفت که بلیط اشتباها برای ماه آینده صادر شده، دنیا برای او‌ تیره و تار شد. پروفسور به او‌گفته بود که در فرودگاه منتظرش خواهد بود و چند روزی هم می‌تواند در منزل او بماند. امکان تماس با او نبود، بلیط برای دو روز بعد اوکی شد. تصمیم گرفت فردا صبح به دفتر پروفسور زنگ زده و توضیح دهد اما دو روز تماس تلفنی‌اش بی نتیجه بود و نهایتا راهی آریزونا شد.

صبح که به دانشگاه رفت خبر فوت پروفسور را شنید، سه روز پیش احتمالا راهی فرودگاه بوده که در پارکینگ دانشگاه پشت فرمان سکته کرده و چند ساعت بعد متوجه مرگ وی شده‌اند.

مهندس حکیمی چند هفته در آریزونا تلاش کرد تا بورسیه کذایی را بگیرد اما موفق نشد و نهایتا تصمیم به بازگشت به ایران گرفت.

وقتی به ایران رسید، داستان زندگی‌اش تا به امروز اینگونه بیان شد: زمستان بود که رسیدم و سال بعدش دیدم زن و بچه دارم، چند سال گذشت و بچه‌هایم بیشتر شدند، الان هم که در خدمت شما هستم!

بیست سال از زندگی‌اش به همین سرعت شرح داده شد.

تلالوی نور ماشین را در اشک‌های روی گونه‌اش دیدم، با آستینش گونه‌های خیسش را پاک کرد و به سمت ماشین حرکت کرد.

فقط یکبار دیگر دیدمش، چند هفته بعد بود و مریض احوال، کلسترول بسیار بالا، قلب مریض و رگ‌های مسدود، پروژه در حال اتمام بود و سفرهای من مصادف بود با مرخصی‌های او.
علاقه‌ای به درمان نداشت و روزانه یک قالب کره و یا خامه برای صبحانه میخورد، چرب‌ترین و ناسالم ترین غذاها، خوراک روزانه اش بود و زیاده‌روی عجیبی در خوردن داشت.

چند ماه بعد پس از پایان پروژه، خبر رسید که در سن ۵۰ سالگی به دلیل ایست قلبی چشم از جهان فرو بسته است.

روحش شاد.

پ.ن. اسامی به کار برده شده واقعی نیست و مکان‌ها استخراج شده از پس ذهن است، که قطعا آنی نیست که بوده.

تورنتو، عصر آخرین یکشنبه بهار ۹۷
امیر افشار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *